فصل هفدهم

صد سال نزاع و درگیری در پرتغال. سال های 1826 تا 1926

این قسمت از تاریخ پرتغال در قرن 19 چیزی شبیه به تاریخ اسپانیا در همین دوران است و عمدتا به نزاع ها و جنگ های داخلی سپری شد. پادشاه جان ششم در سال 1826 درگذشت و تاج و تخت او به فرزند بزرگش پدرو رسید که امپراطور برزیل بود. اما پدرو برزیل را ترک نکرد و تاج و تخت اسپانیا را به دختر خردسالش به نام ماریا واگذار کرد و بردارش میگوئل را با لقب نایب پادشاه در کنار او قرار داد.

میگوئل با کمک مرتجعین و کلیسا سعی کرد ماریا را برکنار کند و برای مدتی نیز موفق به این کار شد. سپس پدرو تاج و تخت رها کرد و به منظورکمک به دخترش به اروپا آمد. پس از شش سال جنگ داخلی ، میگوئل در سال 1834 از تخت کنار گذاشته شد و ماریا برای مدت بیست سال دیگر به عنوان پادشاه سلطنت کرد. هر چند در تمام دوران حکومت او پرتغال در بی ثباتی و قیام های مداوم قرار داشت.

بعد از ماریا پسرش پدرو پنجم بر تخت پادشاهی نشست و در بین سال های 1853 تا 1861 سلطنت کرد و بعد از او برادر ماریا  در بین سال های 1861 تا 1889 پادشاه شد.  در زمان سلطنت این دو نزاع های اجتماعی کمتری رخ داد و عمدتا کشور بصورت متناوب توسط محافظه کاران و لیبرال ها اداره شد. در واقع همان نوع رفتار و مصلحت سیاسی که در اسپانیا بعد ها انجام شد. اما کم کم جمهوری خواهان به دنبال گرفتن جایگاه بر آمدند. در سال 1881 یک حزب جمهوری خواه تشکیل دادند.

زیر نظر پسر اول لوئیز یعنی کارلوس اولبه دلیل شخصبت افراطی، برون گرا و خودشیفته ای که داشت نارضایتی ها در کشور اوج گرفت. این اتفاق پس از سال 1906 رخ داد هنگامی که کارلوس در ابتدا پارلمان را سرکوب و سپس به دنبال از بین بردن و لکه دار کردن مخالفت ها بر آمد. در سال 908 کارلوس و ولیعهد او توسط آنارشیست ها ترور شدند. پسر دوم کارلوس به نام مانوئل دوم، دولت مشروطه را احیا کرد اما در سال 1910 با بروز یک قیام بزرگ، او مجبور به ترک تخت شاهی و ترک کشور شد.

به دنبال ترک کشور توسط مانوئل، در پرتغال اعلام جمهوری شد. ( پرتغال تا به امروز به عنوان جمهوری باقی مانده است). اما این جمهوری به اندازه دو فرقه جمهوری خواه اسپانیا موفق نبود.  رهبران به کلیساها حمله کردند. همانطور که در اسپانیا، کلیساها و ایالت ها از هم جدا شدند و آموزش و پرورش از کلیساها گرفته شد و سکولاریزه شد در پرتغال نیز مشابه آن اتفاق افتاد.  توطئه های سلطنتی اما با این حال همچنان ادامه داشت و در بین آرامن گرایان انقلابی و در بین طبقات پایین جامعه اختلافات هر روز شدت می گرفت و در حال افزایش بود چرا که از پیشرفت انقلاب راضی نبودند.

در طول شانزده سال یعنی در بین سال های 1910 تا 1926 کودتا ها و شورش های زیادی در پرتغال انجام شد. فساد سیاسی زیاد و نا کارآمدی منابع مالی کشور اوضاع را از بد به بدتر تغییر می داد. با توجه به نرخ بی سوادی بالای 65 درصد در پرتغال، ایجاد یک سیستم دموکراتیک کارامد بسیار دشوار بود و همین امر باعث شده بود که ثبات سیاسی شکل نگیرد.

تنها در سال 1920 ، 9 دولت متفاوت روی کار آمد. در بحبوحه این هرج و مرج ها و شرایط جامعه، پرتغال به جنگ جهانی علیه آلمان سوق داده شد و سربازهای پرتغال در شرق آفریقا و جبهه غربی فرانسه درگیر جنگ شدند.

در سال 1926 رژیم وقت پرتغال با شورش ارتش سرنگون شد و بعد از اینکه این عملیات ضد شورش دولت جواب نداد، ژنرال کارمونا در سال 1928 به ریاست جمهوری پرتغال رسید. وی به عنوان وزیر دارایی دکتر سالازار، استاد دانشگاه کیمبرا را انتخاب کرد. در مدت کوتاهی  سالازار موفق شد بودجه کشور را به تعادل برساند و در سال 1932 به عنوان نخست وزیری برسد. برای مدت 36 سال بعد، سالازار، مردی متدین و مشتاق، دیکتاتور حقیقی پرتغال بود که زیر نظر رئیس جمهور کارمونا فعالیت می کرد تا اینکه در سال 1953 در گذشت.

 

فصل هجدهم

جنگ داخلی اسپانیا: سال های 1936 تا 1939

جنگ داخلی اسپانیا از تاریک ترین و بدترین دوران کشور اسپانیا تلقی می شود. در طول جنگ داخلی اسپانیا هر دو طرف نزاع با وحشیگری ترین حالت ممکن می جنگیدند. برای نخستین بار در جنگ داخلی اسپانیا از بمباران در مقیاس گسترده این هم علیه غیر نظامی ها استفاده شد و ابزاری بود که به عنوان سلاح ترور شناخته می شد.

در کل تخمین زده می شود که بین نیم تا سه چهارم از یک میلیون نفر جان خود را در نبرد داخلی اسپانیا، در حملات هوایی، قتل ها، اعدام ها، گرسنگی و یا بیماری های ناشی از جنگ و اسارت از دست دادند.

این جنگ با تبدیل شدن به میدان نبرد بین ایدئولوژیست های فاشیسم و کمونیسم به جنگی طولانی تر تبدیل شد. ملی گراهای طرفدار فرانکو توسط آلمان های هیتلر و موسولینی های ایتالیا و از طریق نیروی هوایی آلمان و نیروی های نظامی ایتالیا حمایت شدند. جمهوری خواهان نیز توسط کمونیست های روسیه و همچنین توسط تیپ های بین المللی داوطلبان بسیاری از کشورهای دیگر که توسط جنبش های کمونیستی جهان سازماندهی می شدند حمایت شدند.

ارتش های خودجوش و مردمی شمال غرب و در دورترین مناطق جنوب موفق عمل کردند و بعدا در سال 1936 این دو منطقه با تصرف بادوجاز (Badajoz ) به آنجا پیوستند. سواحل شمالی نیز در سال 1937 توسط نیروهای ناسیونالیست در عملیاتی که با بمباران  باسک همراه بود به تسخیر آنها در آمد.

در سال 1938 پیشروی ناسیونالیست ها در جنوب مدیترانه  در قسمت ابرو، باعث جدایی کاتالونیا  از قلمرو جمهوری خواهان در کاستیل شد.در نیمه دوم سال 1938 نبرد بزرگی در کنار رودخانه ابرو انجام شد که در نهایت باعث خستگی  نیروهای جمهوری خواه شد.

در ژانویه سال 1939  بارسلونا فتح شد و در مارس جنگ با سقوط مادرید به اتمام رسید. در اصل مادرید از سال 1936 توسط نیروهای ناسیونالیست محاصره شده بود اما ددولت جمهوری خواه در یان زمان به والنسیا رفت و بعد به بارسلونا مرکزیت خود را تغییر داده بود.

در واقع سه عامل اصلی که باعث پیروزی ناسیونالیست ها شد عبارت بودند از: 1- آنها از آلمان و ایتالیا تجهیزات و مواد جنگی بهتری می گرفتند نسبت به کمک های پراکنده ای که روسیه به جمهوری خواهان می کرد. این مزیت با جانبداری پرتغال از ناسیونالیست ها توسط سالازار و تامین مسیر امنیت آنها بیشتر خود را نشان داد.

2- فرانکو موفق شده بود بصورت ماهرانه ای یک وحدت سیاسی در مجموعه متنوع هواداران خود ایجاد کند و آنها را با هم متحد کند، در حالی که کمونیست ها و آنارشیست ها در سمت جمهوری خواهان همیشه با هم مناقشه و اختلاف داشتند و نهایتا منجر به جنگ بین آنها شد. 3- گرچه جمهوری خواهان در ابتدا شهرهای اصلی صنعتی را در اختیار گرفتند اما فرانکو  موفق شد از خارج از کشور منابع اقتصادی خود را تامین کند و حتی منابع برتری به دست بیاورد. همچنین وی به سرعت موفق شد کنترل مناطق اصلی تامین کننده مواد غذایی را به دست بگیرد. ضمن اینکه فرانکو نیروهای کمتری داشت که بخواهد آنها را تغذیه کند.

با پایان جنگ، فرانکو رئیس دولت شد که به کودیلو به معنی رهبر شهرت داشت و در حقیقت یک دیکتاتور به تمام معنا برای 36 سال و تا زمان مرگش که در سال 1975 بود به راس قدرت اسپانیا آمد.

 

 

 

یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (2 امتیاز, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پاسخ دهید

Your email address will not be published.