فصل چهاردهم

سرزمین های آمریکایی اسپانیا و پرتغال در قرن هفدهم و هجدهم

در قرن هفدهم و هجدهم ، اسپانیا و پرتغال در یک صلح تطبیقی و با خواست دو طرفه قرار گرفتند تا امپراطوری های خود را در آمریکای جنوبی و مرکزی و هندوستان سر و سامان دهند. هر چند رد این میان اتفاقات رخ داده باعث شده بود که اسپانیا جامائیکا را توسط انگلستان در سال 1655 از دست بدهد و متعاقب آن انگلستان موفق شده بود که بلیز یا همان هندوراس انگلستان را استعمار کند.

پرتغال نیز در این دوران در برزیل گیاناس یا گویان را از دست داده بود. اما هلندی ها که در سال 1360 به شرق برزیل تجاوز کرده بودند بیست سال بعد توسط خود برزیلی ها اخراج شدند.

در آمریکای شمالی نتیجه خالص درگیری هفت ساله اسپانیا در جنگ و همچنین جنگ با بریتانیا برای استقلال آمریکایی ها ، همانگونه که گفتیم ، حفظ فلوریدا و به دست آوردن لوئیزیانا بود. آنا (Ana ) در طول قرن هجدهم، از سمت مکزیک تگزاس را اشغال کرد ( در سال 1720) و  در طول سواحل کالیفرنیا سکونتگاه های خود را در بین سال های 1769 تا 1781 گسترش دادند.

اسپانیا دامنه های قلمرو گسترده خود  را در آمریکا به سرزمین های سلطنتی نیابتی تقسیم کرد. در قرن شانزدهم دو پادشاهی نیابتی اسپانیا تاسیس شد. کل سرزمین های پرو با اسپانیا وفا دار بودند با پایتخت این کشور لیما و قسمت های پاناما و تمامی قلمروهای آمریکای جنوبی اسپانیا به جز ونزوئلا یک سلطنت نیابتی یا پادشاهی نیابتی  اسپانیا در آمریکای جنوبی شدند و  نیو اسپانیا یا اسپانیا جدید به همراه پایتخت آن مکزیکو سیتی ، ونزوئلا، غرب ایندینز و تمامی قلمروهای اسپانیا در شمال پاناما نیز یک قلمرو یا پادشاهی نیابتی دیگر شدند.

در قرن هجدهم دو پادشاهی یا سلطنت نیابتی دیگر نیز در آمریکا توسط اسپانیایی ها تاسیس شد. یکی گرانادای جدید که شامل کلمبیا، پاناما، ونزوئلا و کویتو ( اکوادور) و دیگری لا پلاتا در جنوب بود.

بیشتر مهاجران اسپانیا از منطقه کاستیل بودند که به این مناطق آمدند و ساکن شدند. مرتد ها، مورها و یهودی ها مستثنی بودند. با ارتباط، ازدواج و مخلوط شدن اسپانیایی ها با زنان بومی این مناطق، طبقات اجتماعی جدید و البته بزرگی به نام نیم کاستیل ها یا مزتیزو (mestizos ) به وجود امدند.

یک تقسیم بندی کاملا مشخصی تقریبا بین طبقات مختلف جامعه شکل گرفت. در طبقات بالای جامعه اسپانیایی ها و کروئول های طبقه بالا ( اسپانیایی هایی که در سرزمین های مستعمره به دنیا آمده بودند) وجود داشتند. در طبقات پایین جامعه نیز بردگان نگرو قرار داشتند ک هبرای کار در معادن و مزارع به خدمت گرفته می شدند. در بین این طبقات نیز قومیت های سرخ پوست و مخلوط های نژادی قرار داشتند.

بیشتر ثروت در دست کلیساها و اشرافیون بود که در طبقه بالای جامعه قرار داشتند. کلیساها همانند اسپانیا در این مناطق نیز موقعیت ممتازی در اختیار داشتند و به ویژه بعد از اینکه تفتیش عقاید برای سرزمین های مستعمره برقرار شد جایگاه کلیساها بسیار فراتر رفت. یکی از اقدامات جدی اسپانیایی ها متمدن کردن سرخ پوستان بود. برای این کار از روش های اجباری استفاده کردند که  این کار بر عهده یزوعیان و سایر افراد و احکام مذهبی بود.

پرتغالی ها نیز از سیاست مشابهی در برزیل استفاده کردند. هر چند در ابتدا تلاش خانه دولت بر این بود تا امور  مستعمره ها را خیلی تغییر ندهد و تنظیم نکند ، همانطور که اسپانیایی ها انجام داده بودند. اما بعد از اتحاد با اسپانیا در سال 1580 سیستم اداره امور برزیل در قسمت اسپانیا دقیقا در قسمت برزیل پرتغال نیز اجرایی و الگو برداری شد.

همانطور که از  قسمت های آمریکایی اسپانیا بردگان نگرو برای کار در مزارع قهوه و شکر آورده می شدند در همین زمان هم ازواج های هم بین نگروها، سفید ها و ایندیان ها شکل گرفت.

تحصیلات  و  تبدیل شدن به مسیحیت عمدتا در اختیار یهودی ها بود. اما بر خلاف اسپانیا، پرتغالی ها تفتیش عقاید را در سرزمین های مستعمره آمریکایی خود اجرا نکردند. لازم به ذکر است که در زمان اخراج یهودی ها که در بین سال های 1759 تا 1767 در اسپانیا و پرتغال انجام شد، پرتغالی ها و اسپانیایی ها یهودی ها را از مستعمرات خود نیز در همین زمان اخراج کرده بودند.

استعمار داخلی برزیل تا اوایل قرن هجدهم شروع نشده بود. اصلی ترین انگیزه برای استعمار برزیل بین سال های 1750 تا 1777 به دست آمد وقتی که پومبل بسیاری از اصلاحات استعماری را انجام داد. در این زمان تجارت رونق گرفت و امور اداری  ساده سازی شد و ریودوژانیرو به عنوان پایتخت جدید اعلام و برزیلی های بومی به بسیاری از پست های دولتی منصوب شدند.

این گسترش ها و توسعه ها و اصلاحاتی که پرتغال در برزیل انجام داد باعث به وجود آمدن اصطکاک هایی با اسپانیا در جنوب برزیل و در سمت چپ سواحل ریو دو لاپلاتا شد. در این میان مستعمرات دو کشور چندین بار در بین هم رد و بدل شدند تا اینکه با یک پیمان به نام پیمان سن ایلدفونسو در سال 1777 توافقی بین دو کشور حاصل شد.

طبق این توافق اسپانیا کشورهایی که امروزه پاراگوئه و اروگوئه نامیده می شوند را تصاحب کرد و پرتغال قسمتی به مراتب بزرگتر در شمال غربی برزیل که قبلا به اسپانیا تحت معاهده تودزیلا اختصاص داده شده بود را به دست آورد.

پیامد های اصلی که برای خود سرزمین های اصلی و امپراطوری های اسپانیا و پرتغال در تصاحب و استعمار این سرزمین ها و قلمروهای پرتغال داشت، در اختیار گرفتن منابع مالی و ثروت هایی بود که در این کشورها وجود داشت و از کشورهای آمریکایی سرازیر به این کشورها شد. اما در خصوص اسپانیا به دلیل محدودیت هایی که در تجارت داشت، کشتیهای  انگلیسی شخصی، کشتی های گنج اسپانیایی را هدف قرار دادند و متلاشی کردند و این  در نهایت منجر به جنگی بین اسپانیا و انگلیس در قرن هجدهم شد.

 

فصل پانزدهم

از دست دادن مستعمرات آمریکایی

مستعمرات اسپانیا

در طول قرن هجدهم، محرومیت های مهمی که کرئولها و مزتیوز ها را از سمت های مهم کشوری و اداری منع می کرد باعث به وجود آمدن نارضایتی های فزاینده ای در مستعمرات اسپانیا شد.  یکی از اشتباهات بزرگ اسپانیایی ها از دیدگاه خودشان اخراج یهودی ها در سال 1767 از امپراطوری اسپانیا بود چرا که آنها رد واقع یک آژانس آموزشی قدرتمند را که باعث اطاعت از تاج و تخت اسپانیا می شد را به دست خود از بین برده بودند.

سپس در اواخر قرن ،ایده هایی که از انقلاب فرانسه سرچشمه می گرفت، افکار روشنفکران آمریکای لاتین را بر انگیخت. این افکار وقتی با  پیروزی موفقیت امیز در مستعمرات انگلیس در امریکای شمالی همراه شد، بیشتر تشویق شد و شدت گرفت.  حمایت اسپانیا از آن شورش ها که بر علیه بریتانیا بود باعث شد که شورش های مشابه در آمریکای لاتین نیز با حمایت انگلیسی ها همراه شود.

پس از اینکه برخی از شورش ها و برخواست ها به نتیجه نرسیده بود، با حمله ناپلئون به اسپانیا در سال 1808 و گذاشتن برادرش جوزف بر تخت پادشاهی اسپانیا این شورش ها زنده شد و جان دوباره گرفت. رهبران مستعمرات مختلف جوزف را به عنوان پادشاه قبول نکردند و خواهان بازگشت فردیناند به قدرت شدند و در واقع فردیناند را به رسمیت شناختند. به همین دلیل سلسله شورش هایی به دنبال شورش های قبلی انجام شد ولی همگی به شکست انجامید به غیر از شورشی که در منطقه ریو دو لاپلاتا انجام شد و با موفقیت همراه بود.

سپس زمانی که فردیناند به عرضه قدرت با فروپاشی ناپلئون بازگشت، و نشان داد که مصمم است که سیستم قدیمی مطلق گرایی سلطنتی را به اسپانیا و مستعمراتش بازگرداند و قانون اساسی را دور ریخت، کلیه رهبران مستعمرات اسپانیا که کاملا به او وفادار بودند اکنون سرکشی کرده بودند و هدف اصلی آنها این بار جدایی کامل از اسپانیا و استقلال بود. در یک دوره ده ساله بعدی آنها در همه جا موفق بودند و این مهم با توجه به موقعیت ضعیفی بود که فردیناند داشت و اجازه خارج شدن نیروهای اسپانیا را از کشور برای مقابله با این شورش ها نمی داد.

در آمریکای جنوبی دو رهبر بزرگ خوزه دو سن مارتین در جنوب و سیمون بولیوار در شمال، هر دو از کروئل های سطح بالا بودند. پس از اعلام استقلال آرژانتین ( منطقه ریو دو لا پلاتا)،  سان مارتین از آند عبور کرد و با شکست دادن ارتش نا توان اسپانیا  در سال 1818 شیلی را آزاد کرد.

دو سال بعد، او ارتشش را از سمت دریا عبور داد و به سمت پرو رفت، پرو مرکز اقتدار اسپانیا در آمریکای لاتین بود، پرو جایی بود که اسپانیا بدون هیچگونه جنگ و تنها با تبلیغات موفق شده بود اشغال کند و لیما را مال خود کند، بنابراین سان مارتین با اشغال لیما استقلال پرو را در سال 1821 اعلام کرد. در طول این دو عملیات سان مارتین از دریادار انگلیسی به نام لرد کوکران ، کمک زیادی گرفت. لرد کوکران کسی بود که فرماندهی نیروی دریایی انقلابی شیلی را با غلبه بر ناوگان اسپانیایی در اقیانوس آرام کار فتح شیلی را ساده کرد.

در همین حال، بولیوار ، با کمک گرفتن از نیروهای داوطلب بریتانیایی، آنچه که امروزه به عنوان کلمبیا شناخته می شود را آزاد کرد و سپس ونزوئلا و اکوادور را آزاد کرد و به شکل گرفتن یا تاسیس یک کشور مستقل دیگر به نام بولیوی در سال 1825 نیز کمک کرد.

در مکزیک اولین شورش و یا ظهور مردمی برای استقلال که توسط مردم پایین طبقه انجام شد با موفقیت همراه نبود. اما  در سال 1821 استقلال با موفقیت اعلام شد که این در نتیجه انقلاب لیبرال علیه فردیناند در اسپانیا در سال 1820 بود. طبقات عالی در مکزیک از ترس اینکه دولت مشروطه در اسپانیا قدرت خود را به دست بیاورد، نایب السلطنه اسپانیا را از مقام خود خلع کردند  و در سال 1822 یکی از میان چند نفر کرئول آنها به نام آگوستین د ایتورباید به امپراطوری مکزیک رسید.

آزادی مکزیک با آزاد شدن آمریکای مرکزی رسمی تر شد. بعد ها ایالت های گواتمالا، سن سالوادور، هندوراس، نیکاراگوئه و کاستاریکا نیز اعلام استقلال کردند و به دنبال آن آنچه که امروزه به ایالات متحده غربی شناخته می شود یعنی تگزاس، نیومکزیکو، آریزونا و کالیفرنیا نیز مستقل شدند.

لوئیزیانا در جنگ های ناپلئون به فرانسه ملحق شده بود. مالکیت باقی مانده سرزمین های اسپانیایی در آمریکای شمالی ،فلوریدا بود که در سال 1819 با شکایت اسالات متحده مبنی بر اینکه اسپانیا توانایی حفظ نظم و آرامش را در این منطقه ندارد و با مبلغ پنج میلیون دلار به ایالات متحده واگذار و یا فروخته شد.

در غرب ایندیاز، ترینیداد توسط انگلیسی ها در جنگ های ناپلئون گرفته شد و در سال 1821 سانتا دومینو که محل اولین شهرک اسپانایی در جهان جدید بود، استقلال خود را اعلام کرد و به نام جمهوری دمونیکن خود را معرفی کرد. تمام آنچه از امپراطوری پهناور آمریکا برای اسپانیا باقی ماند جزایر کوبا و پورتوریکو بود که به اسپانیا وفادار باقی ماندند.

بعد از اینکه فردیناند حکومت استبدادی خود را در سال 1823 دوباره در اسپانیا به دست گرفت و راه اندازی کرد، امپراطوران اتحادیه مقدس در اروپا به این فکر افتادند که برای بازیابی و باز پس گرفتن مستعمرات اسپانیا در آمریکا به او کمک کنند.

از این رهگذر انگلیس با استفاده از برتری سیاسی و برتری دریایی که داشت و ایالات متحده با مدعی جدید به نام دکترین مونرو به کشورهای اروپایی در خصوص هر گونه مداخله دیگر در قاره آمریکا هشدار دادند و آنها را برای این مداخله منع کردند.

 

برزیل

زمانی که جان ششم از برزیل به پرتغال در سال 1822 بازگشت، کورتس های پرتغال ( اقشار بلند پایه پرتغالی) تصمیم گرفتند که برزیل باید وضعیت وابستگی خود را کاهش دهد. در واقع این یک احساس ناسیونالیسمی بود که در پرتغال شکل گرفته بود ، در این زمان تعداد برزیلی ها بسیار بیشتر از پرتغالی ها بود و بیش از 15 سال بود که برزیلی ها به کرسی های خانواده سلطنتی رسیده بودند و امور حکومت را در اختیار داشتند.

پدرو، فرزند جان، که به عنوان نایب السلطنه در برزیل بود، درخواست افراد خود را مبنی بر ماندن در برزیل بر خلاف تلاش های دولت مرکزی پرتغال برای نپذیرفتن این سمت و حذف او قبول کرد. او با این کار استقلال برزیل را اعلام و به عنوان امپراطور برزیل تاج گذاری کرد. در اواخر سال 1823 ، مقاومت یگان های پرتغالی عمدتا با تلاش نیروی دریایی برزیل به فرماندهی لرد کوکران در هم شکست.

با اعلام استقلال برزیل عملا سه قرن حاکمیت اسپانیا و پرتغال در کشورهای آمریکایی به پایان رسید. کار برده داری و استبداد کلیساها را می توان از سیاه ترین نقاط این دوران توصیف کرد.

اما در طول این قرن ها به غیر از برخی از استثنائات می توان نقاط حسنی را نیز برای این حاکمت بر شمرد که شاید اصلی ترین آنها را بتوان صلحی دانست که در این مناطق حاکم شد و مردم از رنگ ها و نژاد های مختلف یاد گرفتند که در کنار هم و با مصالمت زندگی کنند. به ویژه در برزیل ، جایی که مخلوط کاملی از تمامی رنگ ها و نژاد های انسانی و تعصبات و مذاهب مختلف وجود داشت، استعمار اسپانیا و پرتغال و اجبار و تلاش آنها برای آوردن تمدن به این کشور تاثیرات زیادی بر روی این کشور گذاشت تا جایی که هنوز هم آثار آن را می توان در برزیل دید.

به عنوان میراث های ماندگار دیگر می توان زبان پرتغالی و اسپانیایی را به عنوان زبان مشترک در این مناطق، ایجاد بیست ملت یا کشور جدید ، ایجاد مذهب عمدتا کاتولیک رومی به عنوان کذهب غالب در این مناطق و بسیاری دیگر از موضوعاتی که باعث شد این ملل دانش جدید و پیشرفت های زیادی را به ارث ببرند و در تجارت، راه سازی، آبیاری ، کشاورزی ، صنعت و بسیاری دیگر از دانش ها نیز تا حدود زیادی پیشرفت کنند.

 

یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (1 امتیاز, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پاسخ دهید

Your email address will not be published.