فصل سیزدهم

دوره ناپلئونی: جنگ شبه جزیره

در اوایل انقلاب فرانسه دوره، چارلز چهارم طبیعتا علاقه خود را به سمت خاندان بوربون برده بود که تاج و تخت را در اختیار داشتند. اما بعد از اینکه این خاندان منقرض شد و از کار بر کنار شدند ، اسپانیا در سال 1793 به اولین ائتلاف قدرت که علیه رژیم انقلابی فرانسه بود پیوست. ارتش های فرانسه بعد از چندین شکست ابتدایی، دست بالا را نسبت به بسیاری دیگر از رقبای خود به دست گرفتند و در سال 1795 اسپانیا را از جنگ کنار زدند.

برای دوازدهه سال آینده ، چارلز چهارم با حومتی فاسد و نا کارآمد به سرپرستی فردی به نام گادوی، که عاشق و معشوق با ملکه بودند، تن به حمایت از فرانسه داد و این کشور را  در جنگ هایی علیه ائتلاف های اروپایی همراهی کرد.  ناوگان اسپانیایی در شکستی که فرانسه از نلسون در ترافالکار خورد سهیم شد.

در این دوران ناپلئون فراتر از چارلز چهارم و گودای توانست پیروزی ها و پیشرفت شخصی زیادی به دست بیاورد. او همچنین موفق شد نسبت به پسر خائن و به همان اندازه ناسازگار چارلز یعنی فردیناند، که وارث تاج و تخت رهبر منحوس و دوست نداشتنی اسپانیا یعنی چارلز و گودای برتری زیادی به دست بیاورد و در بین مردم محبوب شود و با استفاده از همین شخصیت محبوبی که در بین مردم به دست آورده بود حتی به عنوان قهرمان مردم اسپانیا شناخته می شد و این جرات بیشتری هم به او می داد. نهایتا این وضعیت باعث شد تا ناپلئون با توجه به بی کفایتی رهبران اسپانیا ، تسخیر اسپانیا را کار ساده ای ببیند.

ناپلئون در سال 1807 اسپانیا را مجبور کرد تا به پرتغال حمله کند و عملا پروژه تسخیر اسپانیا را آغاز کرد. پرتغال هنوز بنادر خود را برای کشتی های انگلیسی باز نگه داشته بود و با آنها تجارت می کرد و این رنه و توقف باعث می شد تا مسیری برای سیستم قاره ای ناپلئون ایجاد شود. ناپلئون در واقع با استفاده از این کار باعث شد تا انگلیس از همه بنادری که با آن تجارت می کرد تقریبا محروم شود و با خراب کردن تجارت انگلستان او را می توانست وادار به تسلیم کند. 

پرتغال به سرعت مورد تاخت و تاز قرار گرفت و در طول مدت یک ماه پایتخت این کشور یعنی لیسبون  توسط مارشال جونوت فرانسوی گرفته شد و این کار باعث شد تا خانواده سلطنتی پرتغال به برزیل فرار کنند.

ناپلئون که اکنون با ارتش خود وارد خاک اسپانیا شده بود و در اسپانیا مستقر شده بود، چارلز و فردیناند را واداشت تا حقوق خود را برای تاج و تخت لغو کنند و برادرش جوزف را جانشین آنها کرد. او همچنین به چارلز و فردیناند در فرانسه حقوقی اختصاص داد و املاکی در اختیار آنها قرار داد تا در آنجا دوران بازنشستگی خود ار دنبال کنند و به نوعی آنها را حصر کرد.

اما ناپلئون احساسات مردم اسپانیا را اشتباه گرفته بود. مردم اسپانیا به کشور خود و دین خود ارادت و غرور زیادی داشتند  و دلیل موفقیت فردیناند بی ارزش ، حکومت بر احساسات آنها بود. بی احترامی و بی توجهی به غرور و احساسات ملی اسپانیایی ها باعث شد تا مردم این کشور در برابر مهاجمان با تنفر دست به قیام بزنند.

اسپانیایی ها هیچ ارتش منظم و برنامه منسجمی برای این قیام ها نداشتند. به عنوان مثال استان کوچکی مانند آستوریاس به صورت خودجوش و بدون در نظر گرفتن توان نظامی خود در برابر فرانسه، به آنها اعلام جنگ کرد. اما نیروهای نا منظم و باند های چریکی و افراد کاردانی که بخصوص در مناطق کوهستانی و خشک حضور داشتند مرتبا ارتش فرانسه را اذیت کردند و مورد آزار و اذیت قرار دادند. 

در سال 1808 انگلیس یک نیروی دریایی به فرماندهی سر آرتور ولزالی برای مقابله با فرانسوی ها به پرتغال فرستاد که بعدا این نیروها را دوک ولینگتون رهبری کرد. در این نبرد آنها موفق شدند فرانسوی ها را در وایمیرو شکست دهند و مجبور به عقب نشینی کنند. در همین زمان و کمی قبل تر ارتش اسپانیا نیز شکست تحقیر آمیزی به ارتش فرانسه در بایلن در جنوب تحمیل کرده بودو در این نبرد بیش از 18000 فرانسوی محاصره و تسلیم شدند.

بعد از اینکه ولزالی به انگلیس فرا خوانده شد، به منظور بازیابی اوضاع از دست رفته برای فرانسه، ناپلئون با استفاده از یک ارتش بزرگ و با تمام توان به اسپانیا حمله کرد  و مادرید را مجددا اشغال کرد. ناپلئون در این یورش فتوحات زیادی به دست آورد و برای اینکه جلوی این فتوحات و پیشروی بیشتر او گرفته شود، یک نیروی انگلیسی تحت فرماندهی سر جان موور، به اسپانیا از سمت پرتغال یورش برد. ناپلئون و مارشال او به نام سولت ، برای مقابله با این تهدید بازگشتند و ارتش انگلیش را  به سمت تخلیه کشور اسپانیا به طرف کورونا در سال 1809 هدایت کردند.

سپس ولزالی با یم تسم پشتیبانی قوی تر و تقویت شده به منظور حمایت از پرتغال دوباره از طرف انگلیسی ها به پرتغال اعزام شد. او در این کار موفق شد اما در زمستان 1810-1811 با بی توجهی به پشت خطوط دفاعی خود ، ارتش خود را برای دفاع از لیاباکس که به خطوط توری ودراس شهرت داشت مهیا کرد.

در بهار سال 1811 ولزالی با نیروهای انگلیسی و پرتغالی خود آخرین دستور برای محافظت از استحکامات این کشور را برای جنگ شبه جزیره یا به منظور استقلال پرتغال و اسپانیا صادر کرد و جنگی دیگر آغاز شد. در سال 1812 پس از نبرد سالامانکا، ولینگتون مادرید را اشغال کرد و جنوب اسپانیا را آزاد کرد .

وی در سال 1813 پیروزی بزرگی در منطقه ویتوریا به دست آورد و تا پایان سال موفق شد فررانسوی ها را در جنگ پیرنه ها به سمت خاک های فرانسه بازگرداند.  او در سال 1824 تا آستانه فروپاشی فرانسه پیش رفتن و تمامی آورده های ناپلئون را از دست فرانسه خارج کرد و این نقطه پایانی برای ناپلئون بود.

در شکست ناپلئون، قیام اسپانیا نقش مهمی داشت. آنها اولین شورش ملی علیه فرانسوی ها را رقم زدند و این در واقع بذری بود که دیگران را متوجه کرد که می تواند علیه فرانسه قیام کرد. آنها همچنین با فراهم کردن پایگاهی برای انگلیسی ها در شبه جزیره  باعث شدند تا انگلیسی ها موفق شوند تا کنترل را از دست فرانسوی ها به دست بگیرند و  با این کار از استفاده فرانسوی ها و ناپلئون از  مزایای جنگی این کشور جلوگیری کردند. گرچه اسپانیایی ها روش های نظامی منظم و درستی نداشتند و این ب ینظمی ها گاهی باعث از بین رفتن صبر و حوصله ولینگتون می شود اما چریک های پرورش داده شده اسپانیایی سهم قابل توجهای در موفقیت مبارزات کمپین های نظامی انگلیسی ها و ولینگتون داشتند.

در طول جنگ یک مجلس ملی ( کورتس) به نام پادشاه فردیناند در کادیز یعنی تنها بخشی که از کشور اسپانیا که به دست فرانسوی ها نیوفتاده بود انتخاب و تاسیس شد. در سال 1812، این کورتس یک قانون اساسی پیشرفته لیبرال را منتشر و تصویب کرد که حتی برای سایر عقاید دموکراتیک حق رای گذاشته بود. یک قانون اسای کاملا متفاون به نسبت اسپانیا قبل از جنگ با این حرکت تصویب و اجرایی شد.

با پایان جنگ، فردیناند به عنوان پادشاه مورد استقبال قرار گرفت و قول داد که به شدت و با تمام توان از این قانون اساسی 1812 حمایت کند.

فردیناند وعده خود را حفظ نکرد. وی با تکیه بر محبوبیت خود در بین مردم قانون اساسی را نادیده گرفت و دور ریخت و رهبران لیبرال را مورد ضرب و شتم و زندان و تبعید قرار گرفته بودند باز گرداند و حکومت مطلق خود را دوباره  احیا کرد.

بی کفایتی فردیناند خیلی زود باعث نارضایتی در بین مردم شد و هر روز گسترده تر شد. خصوصا ارتش اسپانیا در سال 1820 به سرپرستی سرهنگ دل ریگو که فردیناند را مجبور کرد تا قانون اساسی را دوباره بازگرداند و اجرا کند.

فردیناند دست یاری به سمت نیروهای اروپایی دراز کرد. اتحاد مقدس نام اتحادیه ای بود که کشور های اتریش، روسیه و پروس ( نظام سابق آلمان)  بعد از انقلاب فرانسه تشکیل داده بودند و همه جنبش های لیبرال را در هر کجا از بین می بردند. بنابراین این جنبش برای کمک به فردیناند موافقت کرد که البته با اعتراض بریتانیا همراه شد. بنابراین آنها در اسپانیا با فرماندهی لوئیز شانزدهم ، پادشاه بازنشسته بوربون فرانسه دخالت کردند.

برای این منظور یک ارتش از فرانسه به اسپانیا حمله کرد  و لیبرال ها را بیرون راند و اقتدار فردیناند دوباره در سال 1823 برقرار شد. در برابر این تهاجم فرانسوی ها  دهقانان روشنفکر اسپانیا مقاومتی زیادی انجام نداند زیرا هنوز آماده اصلاحات لیبرال نبدودند و خود را ربای این مقابله آماده نکرده بودند.

در پرتغال شرایط به گونه ای دیگر پیش می رفت. در این کشور انگلیسی ها و طول جنگ شبه جزیره موفق شده بودند در غیاب پادشاه جان ششم که به برزیل فرار کرده بود، مجددا حاکمیت این کشور را به دست بگیرند و شرایط ثابتی در این کشور ایجاد کنند.

جان که از رشد لیبراسیم ها ناراحت بود پس از پایان جنگ شبه جزیره هیچ اقدامی برای اینکه دوباره قدرت را در پرتغال به دست بگیرد انجام نداد.  فقدان خانوادع سلطنتی و برقراری نمونه ای از قانون اساسی 1812 اسپانیا در پرتغال باعث شده بود که در این کشور نیز نا آرامی ها و نا رضایتی های زیادی شکل بگیرد.

ددر سال 1820 یک انقلاب لیبرال قانون اساسی دموکراتیک شکل گرفت و در سال 1822 جان ششم مجبور شد که به عنوان پادشاه سلطنتی مشروطه به کشور باز گردد. پسر دوم جان به نام میگوئل با دموکراسی مخالف بود و این مخالفت را با پیروان خود رهبری کرد . این رویکرد برای اولین بار در سال 1324 سعی در براندازی قانون اساسی اسپانیا داشت اما در آن زمان موفق نشد.

 

 

یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (2 امتیاز, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پاسخ دهید

Your email address will not be published.