هر چند قدرت سیاسی اسپانیا در اواخر قرن شانزدهم و هفدهم میلادی رو به افول بود اما در همین دوره هنر و ادبیات اسپانیا در اوج شکوفایی خود بود. ال گریکو که متولد شهر کرت بود، در سال 1575 به اسپانیا رفت و در شهر تولدو اقامت گزید و ساکن شد و آثار زیادی از خود به جای گذاشت.

از دیگر مشاهیر و نقاشانی که در این دوران به دنبال شهرت جهانی بودند و آثار زیادی خلق کردند می توان به ریبرو در بین سال های 1591 تا 1656، ولاسکوئز در بین سال های 1599 تا 1660 و موریلو در بین سال های  1617 تا 1682 اشاره کرد. اما بعد از این سال های تا حدود صد سال هنر اسپانیا خالی از هنرمند و چهره شاخص شد تا حدود صد سال بعد یعنی زمان زندگی گویا که بین 1746 تا 1828 دوباره به هنر اسپانیا رنگ تازه داد.

در ادبیات نیز شاهد همین اتفاق در آن زمان بودیم. مشهورترین نویسنده اسپانیا سرووانتس در بین سال های 1517 تا 1617 زندگی کرد و شاعر روحانی آقای سنت جان از کراس در بین سال های 1542 تا 1591 زیست و نویسنده تاریخی لوپ دی وگا هم در بین سال های 1540 تا 1616 زندگی کرد. بعد ها شاعران دراماتیستی مانند کالدرون در بین سال های 1600 تا 1681 به این دوره حیات دوباره داد.

در پرتغال نیز بزرگترین شاعر این دوران کاموئنز بود که در بین سال های 1524 تا 1580 زندگی کرد. او درباره دوران بزرگ و شکوفایی پرتغال و کشفیات این کشور همه را نوشته است و در دوره سقوط پرتغال نیز و دلایل آن نوشته هایی دارد. مرگ وی در همان سال سقوط پرتغال اتفاق افتاده است و گفته می شود که آخرین سخن او این بوده است من هم زمان با کشورم می میرم.

 

فصل یازدهم

جنگ جانشینی در اسپانیا در بین سال های 1701 تا 1724

افول قدرت اسپانیا در طول قرن 17 ادامه یافت. عمده ترین دلایل این افول را می توان تدام چشم انداز های جهانی بدون داشتن ابزار نظامی کافی ،نبود اقتصاد پایدار ، وجود تعصبات ارتدوکسی و کاتالوگی سفت و سخت و تمرکز بیشتر قدرت در دست پادشاه و اشرافیت دانست.  اقشار قانون گذار، شورای نجیب زادگان، روحانیون و اقشار تحصیل کرده که از قرن سیزدهم در دربار پادشاهان حضور داشتند و به عنوان مشاوران ولیعهد و پادشاهان کار می کردند کم رنگ شدند و از بین رفتند.

چالرز دوم که در بین سال های 1665 تا 1700 حومت کرد یک چادشاه کم خرد و نادان بود. او فررزندی نداشت و آخرین فرد از سلطنت پادشاهان هابسبورگ اسپانیا بود. در طول سلطنت او، سایر قدرت های اروپایی که اکنون دارایی های گسترده ای از اسپانیا را به عنوان طعمه های آسان در نظر داشتند، برنامه ریزی های زیادی کردند که چگونه با مرگ چالرز این دارایی ها را بین خود تقسیم کنند. در این میان اصلی ترین دغدغه انگلیسی ها، هلندی ها و اتریشی ها جلوگیری از ادغام و قدرت بیشتر فرانسوی ها بود.

در زمان مرگ چالرز در سال 1700 مشخص شد که او تمامی پادشاهی خود را که شامل اسپانیا، هلند اسپانیا، میلان، لومباردی، ناپل، سیسیل، ساردینیا، فیلیپین و مستعمره های آمریکایی اسپانیا بود که به مدعی فرانسوی به نام فیلیپ آنجو، نوه چارلز و نوه پادشاه لوئیز چهارم فرانسه واگذار کرده است.

هر چند لوئیس، با دیگر قدرت های اروپایی در خصوص سهم امپراطوری اسپانیا خود توافق کرده بود اما با تمامی ناراحتی وراثت فیلیپ را پذیرفت و انگلیس و هلند نیز از ادعای هابسبورگ اتریشی، چارلز ، فرزند دوم امپراطور لئوپولد را قبول کردند و از آن حمایت کردند.  جنگ به زودی شروع شد و این جنگ چیزی نبود جز تلاش برای جانشینی اسپانیا.  از یک طرف انگلیس و هلند و اتریش بودند که حمایت کشور های آلمان ساووی ، پرتغال و کاتالونیا را داشتتند و از سوی دیگر فرانسه و اسپانیا ( به غیر از کاتالونیا) و قسمت آلمان بایرن بودند.

ژنرال شاهزاده امپریالیست یوجین از ساووی ، با موفقیت به ایتالیا حمله کرد و به همراه انگلیسی ها تحت هدایت دوک مارلبورو، فرانسوی ها را از باواریا فراری دادند و مارلبورو یک سری فتوحات  را در هلند اسپانیا به دست آورد. اما متفقین که دو بار مادرید را موفق شده بودند اشغال کنند، سرانجام نتوانستند که در فتح اسپانیا موفق باشند و شکست خوردند و اسپانیایی ها نا خواسته ( به غیر از کاتالونیا) مجبور به پذیرش چارلز اتریشی به عنوان پادشاه خود شدند.

پرتغال بر این تلاش به عنوان شرط حضور خود در اتحاد این کشورها اصرار داشت. همچنین آنها در این میان موفق به عقد قرارداد یا توافق نامه ای شدند که به معاهده پرتغال و انگلیس موسوم است و در سال 1703 بسته شده است. طی این معاهده تسهیل و تبادل شراب پرتغال با پشم انگلیس توافق شده بود.

متحدین دچاز اختلاف نظر شدند و این اختلاف نظر عمدتا در خصوص ادامه جنگ ها بود زیرا اتریشی ها به شدت خواهان ادامه جنگ بودند. با پیمان اوترخت در سال 1713 صلح با فرانسه و اسپانیا توسط متفقین امضا شد.  اتریش در یک سال بعد صلح جداگانه ای امضا کرد. فیلیپ آنژو به عنوان پادشاه فیلیپ پنجم اسپانیا تاج گذاری کرد و وی به عنوان بنیان گذار سلسله بوربون اسپانیا شناخته شد.

آنچه که در این میان اهمیت دارد ، تغییر قدرت اسپانیا بود. آنها تمامی دارایی خود را در ایتالیا از دست دادند. لومباردی، میلان، ناپل و ساردینیا که صدها سال در اختیار اسپانیا بودند به عنوان غرامت به امپراطور اتریش به دلیل خسارت های جنگ با اسپانیا داده شدند. سیسیلو ساووی هم از دست رفت. امپراطور هلند اسپانیا از این پس به عنوان هلند اتریش شناخته شد زیرا اتریش با آنها توافق کرد تا از این پس آنها را در برابر هر گونه تجاوز آینده احتمالی از فرانسه محافظت کند و در واقع اختیار این کشور را به دست گرفت.

در واقع اینکه هلند اسپانیا به هلند اتریش تبدیل شود یکی از اهداف جنگ های قدرت های دریایی ، هلند و انگلیس بود. آنها از قبل توافق کرده بودند که هلند اسپانیا را به اتریش منتقل کنند. دلیل آن هم از بین بردن هرگونه خطرات تجاری و دریایی بود.

انگلیس دریافت که تاج و تخت اسپانیا و فرانسه به هیچ عنوان هیچگاه متحد نخواهند شد و نمی توانند حقوق تجاری با هم داشته باشند به همین دلیل حقوق تجاری انها را با استفاده از برده های آمریکایی اسپانیا بر عهده گرفت. انگلیس همچنین جبل الطارق و مینورکا را که در خلال جنگ اسپانیا به دست آورده بود حفظ کرد. ( بعد ها مینورکا در سال 1783 به اسپانیا بازگشت اما جبل الطارق تا به امروز در اختیار انگلستان باقی مانده است)

کاتالان ها اما استقلال می خواستند و برای به دست آوردن این استقلال به مبارزه خود با پادشاه فیلیپ ادامه دادند. اما برخواست و مبارزات استقلال طلبانه انها متحدی به همراه نداشت و به همین دلیل بعد از مدتی از هم پاشید. این موضوع باعث شد تا کاتالان ها بسیاری از امتیازان قبلی و یا کهن خود را از دست بدهند. حتی استفاده از زبان کاتالان در دادگاه ها ممنوع اعلام شد . اما با این حال این زبان به همت بسیاری از روستایی ها زنده ماند و تا به امروز نیز پا بر جا مانده است.

 

فصل دوازدهم

قرن هیجده

اسپانیا

در بیشتر قرت 18 اسپانیا درگیر جنگ بود. برخی از این جنگ ها با کشور اتریش و از نوع جنگ های اروپایی بود که عمدتا ناشی از جاه طلبی الیطابت فارنزی از پارما بود. الیزابت زن دوم فیلیپ پنجم بود، زن مهربانی که برای در تلاش بر امد تا برای خانواده خود برخی از قلمروهای از دست رفته را در ایتالیا را بازیابی کند. در این کار او موفق بود و توانست ناپل و سیسیل را دوباره به دست بیاورد و پسر فیلیپ و الیزابت چارلز را به عنوان حاکم این مناطق گمارد. پسر دوم انها نیز به نام فیلیپ دوک ، پارما را تصاحب کرد.

از دیگر جنگ هایی که در این دوره اسپانیایی ها را درگیر خود کرده بود می توان به جنگ های دریایی با انگلستان نام برد. جنگ هایی که عمدتا به خواست برخی از افراد انگلیسی مانند بازرگانان، دزدان دریایی و یا حتی قاچاقچیان بود. در واقع آنها به این دلیل به این جنگ ها اهمیت می دادند تا بتوانند با آمریکایی های مستعمره اسپانیا تا بیش از حد تعریف شده و مجاز در پیمان اوترخت بتوانند تجارت کنند.

این جنگ ها به خودی خود منجر به ایجاد تغییرات بزرگ سیاسی و یا استعماری نمی شد اما ادامه این جنگ ها باعث شد تا اسپانیا درگیر جنگ های بزرگ تری با انگلیس و فرانسه در آمریکای شمالی شود که از بین سال های 1743 تا 1763 به صورت متناوب ادامه یافت.

در آخرین جنگ این سلسله جنگ های متوالی، قسکت آمریکایی های جنگ هفت ساله در اروپا و اسپانیا با فرانسه بر علیه انگلیس متحد شدند. نتیجه این اتحاد یک پیروزی خوب برای انگلستان بود.  فرانسته آمریکا شمالی را رها کرد و انگلیسی ها در کانادا و سیزده مستعمره دیگر آمریکایی مستقر شدند و لوئیزیانا را به اسپانیا واگذار کردند. در این جنگ ها اما اسپانیا فلوریدا را نیز از دست داد و فلوریدا به دست بریتانیا افتاد. کوبا و فیلیپین اما که در طول این جنگ ها به دست انگلیس افتاده بود دوباره به تصرف اسپانیا در آمد.

اسپانیا بیست سال بعد انتقالم خود را از انگلستان گرفت. در این زمان اسپانیا به هلند و اسپانیا در جنگ استقلال مستعمرات آمریکا و انگلیس با این کشور ها پیوست. او فلوریدا و مینورکا را از انگلیس بازیابی کرد اما با اینکه در یک محاصره طولانی مدت انگلیسی ها را به کمک فرانسوی ها گرفتار کرد اما باز هم موفق به گرفتن جبل الطارق نشد.

در خانه،  پادشاهان بوربن در قرن هجدهم به همان اندازه هابسبورگ ها مطلق گرا بودند. با این حال یکی از این پادشاهان به نام چارلز سوم که از سال های 1759 تا 1788 سلطنت کرد، ثابت کرد که یک پادشاه  روشن فکر است.  وی بعد از اینکه به عنوان پادشاه اسپانیا انتخاب شد، ناپل و سیسیل را در اختیار فرزند دوم خود یعنی فردیناند گذاشت  تا بر آنها حکمرانی کند. هر چند این اتفاق باعث شد تا این دو قسمت یعنی ناپل و سیسیل از این پس از خاک اسپانیا جدا شوند.

در اسپانیا چارلز سون در این دوران اقتصاد را به تحرک زیادی وا داشت و صنعت و ساخت و ساز و توسعه و زاه سازی را به خوبی تشویق و ترویج داد. او همچنین یهودیان را از کشور اسپانیا اخراج کرد. حدود 10.000 نفر از این یهودی ها به ایالت های پاپ تبعید شدند. چارلز کارایی دولت اسپانیا را بسیار بهبود داد اما اقدامات او باعث خصومت اشرافیون و روحانیون شد.

این باعث شد که پس از مرگ وی و با روی کار امدن فرزند ضعیف و ناقابل او به نام چارلز سوم ، اسپانیا شعیف شود و دوباره به وضعیت قبلی خود دچار شود. دوباره کاتولیست ها به حال خود رها شدند و قدرت گرفتند و املاک وسیعی از مملکت به دست اشرافیون و کلیساها افتاد.

پرتغال

قسمت پرتغال در جنگ جانشینی اسپانیا قبلا ذکر شد. پس از ان تا سال 1750 این کشور توسط جان پنجم اداره شد که عمدتا این دوران با خیره سری ها و افراط های وی شهرت دارد.

 او با اینکه ثروت زیادی را از برزیل به پرتغال آورد ولی عمده این ثروت ها را در ساخت کاخ ها و کلیساها و صومعه ها در مقیاس کلان از بین برد. کاخ او تبدیل به نمونه ای کپی شده از کاخ  ورسای از لویی شانزدهم فرانسه شد با تعداد زیادی از معشوقه ها و سوگلی هایی که او در دربار نگهداری می کرد.

بعد از مرگ جان پنجم سلطنت به جوزف اول رسید . او در بین سال های 1750 تا 1777 در پرتغال حکومت کرد. حاکم تاثیر گذار در این دوران در واقع فردی بود به نام مارکسی دو پمبل که هر چند در دوران خود به حاکمی ظالم و مستبد شناخته می شد اما در واقع یک دولتمرد دور اندیش بود که اطلاحات مالی ، نظامی ، ارتشی و دولتی و غیره زیادی در کشور انجام داد. او حتی اموزش و پرورش را در پرتغال احیا کرد و امور تجارت، صنعت و کشاورزی را به شدت رونق داد و توسعه بخشید.

اتفاق بزرگی که در اویل کار سیاسی او افتاد این بود که در سال 1755 ، بخش بزرگی از لیسبون در اثر یک زلزله ویران کننده به کلی ویران شد و این شهر با مدیریت و انرژی زیاد و تدبیر عالی پمبل بازسازی شد. او قدرت اشراف و کلیساها را مهار کرد و در سال 1759 یهودیان را اخراج کرد. درست همان کاری که چارلز سوم در اسپانیا هشت سال بعد انجام داد.

در سال 1762 پرتغال که در طول جنگ هفت ساله به اتحاد با انگلستان در آمده بود، توسط نیروهای اسپانیایی و فرانسوی مورد تاخت و تاز قرار گرفت ولی موفق شد با استفاده از کمک انگلیسی ها این حملات را دفع کند.

پمبل با تدابیری که اجرا کرده بود در طول این زمان ها دشمنان زیادی در بین اشراف و روحانیون برای خود به وجود آورده بود. با مرگ جوزف اول، دختر مجنون و نا متعادل او ماریا به تخت سلطنت رسید. او در یکی از اولین اقدام های خود پمبل را بر کنار کرد و بعد ها او را حتی تبعید کرد. این کار باعث شد تا اشرافیت و روحانیون دوباره قدرت بگیرند.

 

 

 

 

 

یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (2 امتیاز, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

پاسخ دهید

Your email address will not be published.